سايت شهر دامغان

 مهمترين وقايع تاريخي دامغان !

 1- كشته شدن داريوش سوم

داريوش سوم هنگام عقب نشيني در جنگ بالشكريان اسكندر مقدوني در حاجي آباد نزديك دامغان از دست دو تن آدمي روي اهرمن خوي بنام بسوس و نبر زن زخمهاي كاري برداشته و بحالي كه خون را در عروق هر ايراني منجمد ميسازد روز سوم تيرماه 330 قبل از ميلاد در گذشته شرح اين داستان در بعضي كتب تاريخ بتفصيل نگاشته شده که ما بخشي از آن را بيان مي کنيم:

کشته شدن داريوش؛ شاه مقتدر ايران در دامغان !

پایان کار داریوش

وقتی در سال 330 قبل از میلاد دارا پس از شکست ها به طرف خاور رفته و از در بند " کسپین " ( بحر خزر ) که ماد را از پارت جدا میکرد و آن محل دره خوار تطبیق می کنند و درآنجا دروازه ای بنا کرده بودند گذشت؛ اسکندر سرعت حرکت را بیشتر کرد و به سرداران سپاه خود گفت: فتح ما در شخص او است؛ و سرعت؛ جایزه این فتح است و با نهایت سرعت شانزده فرسنگ و نیم پیمود و به دهی رسید که به او گفتند؛ داریوش را در اینجا " بسوس " گرفته و اسکندر با سرعت بیشتر بسوس و سپاهیان او را تعقیب کرد تا به حدی نزدیک شد که همهمه ی سواران او را می شنید. بسوس به ارابه دارا نزدیک شد و به او تکلیف کرد که بر اسب ها نشسته با آنها فرار کند. داریوش نپذیرفت. آنها خشمگین شدند و چند تیر به طرف او انداختند و دو نفر از غلامان او را کشتند. زخم های زیادی به اسبان ارابه زدند - تا نتوانند حرکت کنند - و فرار کردند. اسکندر از دور اختلال قوای بسوس را دید و حمله کرد در این گیرو دار 3000 نفر از پارسی ها کشته وعده ای اسیر شدند وکسی نمیدانست ارابه ی داریوش کجاست ؟ دراین حال اسبان ارابه ی داریوش که بی راننده بودند ارابه را از راه بیرون بردند. در نزدیکی چشمه از شدت گرما و خونی که از آنها رفته بود ایستاد. " پولیس ترات " نام مقدونی که برای رفع عطش به سر چشمه آمد دید اسب هایی با زخم زیاد با ارابه آنجا است و ناله ی شخصی را شنید. به ارابه نزدیک شد؛ دید مقدار زیادی پوست در آن است و از زیر پوست ها صدا می آید. پوست ها را برداشت دید شخصی با لباس فاخر با زنجیرهای طلا بسته شده و مجروح است. چون داریوش زبان یونانی می دانست پیام هایی به او گفت که به اسکندر بگوید و سپس از او آب خواست و دست خود را در دست ترات گذاشت و درگذشت. پس از چند لحظه اسکندر رسید و به حال آن شاه مقتدر رقت آورد و ردای خود را روی نعش داریوش انداخت.

 

مقتل داریوش

محلی که اسکندر بر سر نعش داریوش رسید؛ در نزدیکی دامغان در جنوب شرقی سفیدکوه که آب هایش به دهکده های قومس می رود یعنی در شمال حاجی آباد کنونی بوده است. در دامغان اکنون دو حاجی آباد در دو طرف شهر است؛ یکی حاجی آباد رضوه در سمت غربی ودیگری حاجی آباد بستجان در طرف شرق شهر است که در امتداد شاهراه به طرف خراسان است و به نظر میرسد که واقعه ی قتل و مرگ دارا ( داریوش ) در محل حاجی آباد بستجان یک فرسنگی شهر بوده است. زیرا در جنوب شرقی سفیدکوه است که آب هایش به دهکده ها میرود وآبی که از سفیدکوه می آید آب چشمه علی است که به شهر و دهکده ها می رود و ما برای اثبات نظریه ی خود خلاصه ای از واقعه ی تاثر آور مرگ دارا را ذکر کردیم تا بهتر ثابت شود که شهر افسانه ای " صد دروازه "( هکاتوم پولیس ) ؛ دامغان ؛ مرکز ایالت قومس در همین محل بوده و واقعه ی قتل و مرگ دارا با ماه ژوییه – تیر ماه شمسی - تطبیق  کرده اند.

 

 2- غلبه لشكر اسلام

بعد از ظهور اسلام وقايع مهم بسياري در دامغان روي داده كه اولين آنها را ميتوان لشكر كشي مسلمانان بدين ديار بشمار آورد

بدين شرح:

پيش از ظهور اسلام فارس بر تمام قلمرو ايران كه دامنه آن از جيحون تافرات گشاده بود امتياز داشت. اول مرتبه لشكر مسلمانان آنجا را فتح كرده و مركز سپاهيان خود را در دو شهر كوفه و بصره قرار دادند

لشگر متمركز در كوفه كه رياست آنرا نعيم بن مقرون  داشت در سال 22 هجرت پس از تصرف همدان روي بجانب ري نهاد حاكم آنجا آگاه گرديد فرستادگاني بگرگان و دماوند و قومس و كوه قارون گسيل داشب و از اهالي آنجا براي ايستادگي در برابر هجوم مسلمانان طلب كمك نمود و گفت «اگر بيائيد من پيش شما سپر باشم وگرنه همه هلاك شويم همه او را اجابت كردند و سپاه فرستادند و سياوخش مردي بود از مهتران عجم، و اندر ري دهقاني بود و نام او زيني، و پدر فرخام بود آنكه مهتر ري بود و اين زيني را با سياوخش عداوت بود از بهر ضياع ري و چون نعيم آمد با همة اهل بيت خويش و نعيم او را بپذيرفت و تربيت كرد و زيني نعيم را گفت اين سپاه بسيار است و ايشان را نتوان شكست مگر بحيلت، گفت چگونه بايد كردن؟ گفت ده هزار مرد مراده تا چون تتو بحرب اندر آئي من از پس شهر اندر آيم و ايشان را مشغول كنم تا تو ايشانرا هزيمت كني نعيم ده هزار مرد بدو داد و برادر زادة خود منذربن عمر و را بر ايشان مهتر كرد و فرمود كه همه فرمان زيني كنيد و زيني آن سپاه شب بياورد تا سوي خراسان شود و ديگر روز سياوخش سپاهراسوي نعيم بود و چون زيني دانست كه ايشان بحرب اندر ايستاده اند از راه كوه طبرك لشكر بشهر اندر آورد و شمشير اندر نهادند تا همه بر گرديدند و سياوخش نيز اندر حال برگرديد پس نعيم بشهر اندر آمد و غارت كرد و زيني و كسان او را زينهار داد و او را مرزباني ري باد و شارستان و كهندز را ويران كرد و بشهر دماوند يكي دهقاني بود كه نام او مردانشاه بود و چون خبر هزيمت بدو رسيد دانست كه كار عجم بر گشته است و كس فرستاد بنزديك نعيم و با او صلح كرد  جزيه بپذيرفت نعيم با او صلح كرد و سپاهرا از دماوند بازگرانيد و سياوخش در حرب كشته شد و هزيمتيان بقومس و دامغان گرد آمدند و نعيم نامه كرد بامير المومنين عمر ، خبر فتح و خمس بفرستاد و مضارالعجلي و آن خبر گرد آمدن عجم بقومش باو اعلام كرد عمر خطاب جوابداد كه برادر را آنجا فرست و تو بري بنشين و بفرماي تا چون قومش بگشايند از پس عجم همي شوند نعيم چون نامه عمر بخواند سويد بن مقرن را بالختي سپاه بفرستاد چون بقومش هر چه آنجا سپاه بود بپراكند و سويد بدامغان اندر آمد و سپاهش سوي گرگان و طبرستان شدند.

 3- مرگ صعلوك

صعلوك از طرف امير نصر ساماني مدتها حكومت ريرا داشت، در سنه 316 پادشاه، حسن داعي ون ماكان بن كاكي را از طبرستان احضار كرد تا ري را بديشان سپارد و صعلوك را كه سخت بيمار شده بود بخراسان فرستد صعلوك كه شخصي بسيار بزرگ و زيرك بود بمحض رسيدن بدامغان درگذشت.

 4- جنگ و شمگير با ابوعلي

و شمگير پس از كشتن برادر خود مرداويج باركن الدوله حسن بن بويه جنگيده ري را گرفت مقارن اينحال ابوعلي كه صاحب جيش امير نوح بود روز پنجشنبه 21 ربيع الاول سال 320 در حوالي دامغان بجنگ با او پرداخت و چيره شد، ابوعلي پس از فرار و شمگير قسمتي از دامغان را خراب و غارت كرد.

 5- فرمان سلطان محمود بدست پسرش مسعود

ميان سطان محمود و پسرش شهاب الدوله مسعود چندان صفائي نبود، مسعود كه نسبت بپدر احترامي آميخته با ترس داشت بي خبر او در هرات محل حكومت خويش اطاقي بانقشه مخصوص و نقشهاي بديع و شهوت انگيز ترتيب داده و در دربار پدرهم جاسوساني چند گماشته بود كه او را از جريان امور آگاه سازند. عده اي نزد محمود از پسرش سعايت كردند و او را برآندشتند كه مسعود را بقيمت جان تنبيه و مجازات كند محمود بدست خود اين نامه نوشت و بخيلتاش نامي سپرد كه بدان عمل كند:

«بسم الله الرحمن الرحيم  محمود بن سبكتكين را فرمان چنانست اين خيلتاش را كه بهمراه بهشت روز رود و چون آنجا رسيد يكسر تا سراي پسرم مسعود شود و از كس باك ندارد و شمشير بر كشد و هر كس كه ويرا باز دارد گردن وي بزند و همچنين بسراي فرد روي و سوي پسرم تنگرد و از سراي عدناني بباغ فرود رود؛ بر دست راست باغ حوضيست بر كران آن خانه اي برچپ است درون آن خانه رود و در و ديوارهاي آنخانه را نيكو نگاه كند تا هر چه جمله است و بعد از ملاحظه بسوي غزنين باز گردد و سبيل قتلغتكين حاجب آنست كه بر اين فرمان كار كند اگر جانش بكار است و اگر محاباتي كند جانش برود و هر ياري كه خيلتاش را ببايد داد بدهد تا موقع رضا باشد بمشيه الله و عونه و السلام»

پيش از ورود خيلتاش مسعود از دستور پدر آگاهي يافته نقشها را با گچ سفيد كرده بود خيلتاش بمحض رسيدن بهرات بي آنكه با كس سخني گجويد بسوي اطاق رفت و آنجا را جايگاهي سفيد و بس ساده يافت از مسعود پوزش خواست، بغزنين بر گشت و مشاهدات خود را بعرض سلطان رسانيد محمود گفت « كه بر اين فرزند من دروغها بسيار ميگويند  و ديگر آن جستجوها را فرو بريد». هر چند محمود تا اندازه اي از پسر مطمئن شد اما دوباره بعد از چندي از او بدگمان گرديد ويرا عاق كرد و پيش سران لشكر و پسر كاكوكس فرستاد تا نارضامندي او را از پسرش بدانند ليكن فرستادة محمود شش ماه بعد، پپس از مرگ سلطان در دامغان بمسعود رسيد و نامه را بنظر او رسانيد.

6- جنگ الب ارسلان با قتلمش

جنگ ميان سلطان الب ارسلان بن چغربيك بن ميكائيل بن سلجوق با قتلمش بن اسرائيل در دامغان رويداد در اين جنگ قتلمش از اسب بزمين افتاده سرش برسنگ خورد و مغزش بيرون آمد و در گذشت.

 7- جنگ بين طغرل با اتابك قزل ارسلان

نبردبين طغرل بن ارسلان بن طغرل بن ملكشاه بن الب ارسلان بن چغر بيك كه پاشاه خوش سيرت و خوبصورتي بود با اتابك قزل ارسلان نيز در دامغان واقع شد، اتابك قزل ارسلان بعد از مرگ برادر اتابك ايلدگز كه در ذيحجه 581 اتفاق افتاد بحكومت رسيد قتيبه خاتون دختر اينانج زن برادر را بنكاح در آورد. طغرل كه از اتابك متوهم بود شب عروسي فرار كرده بسمنان رفت. ارسلان بتعقيب او شتافت و در دامغان بوي پيوست و چندين روز در اين شهر باطغرل جنگ كرد اما شكست يافته بآذربايجان رفت و در اين محاربه صدمه و ضرر زياد بدامغان و اهالي آن وارد آمد.

 8- هجوم قوم مغول

در لشگر كشي چنگيز بايران دامغان هم مانند همه شهرهاي آباد خراسان تقريباً خراب شد گرچه چنگيز به سبناي كه ماموريت تعقيب خوارزم شاهرا را از دامغان داشت دستور داده بود براي سرعت در دنبال كردن شاه ايران بتخريب و تاراج شهرها نپردازد اما وي پيش از آنكه از دامغان بسوي سمنان روانه گردد آنجا را خراب نمود.

 9- بدكاريها و خرابيهاي ملاحده

ملاحده يعني پيروان حسن صباح نيز يكبار قسمتي از دامغان را ويران نمودند شرح اين قسمت را علاء الدين عطا ملك بن بهاء الدين محمد الجويني ضمن بيان احوال شرف الدين خوارزمي كه از جانب ارغون حكومت خراسان را داشته در وقايع سال 642 چنين آورده است:

«چون شريف الدين بري رسيد شيوه مذمومه را التزام كرد عورات را سافرات الوجوه و رجال را حافيات الارجل از خانه ها بيرون ميآورد و مال ميگرفت و از مواضع ديگر چون اصفهان و قم و كاشان وهمدان و غير آن محصلان باز رسيدند و وجوهات آوردند، فرمود تا در مسجد جامع جمع كردند و چهارپاي دراندرون مسجد راندند، روز حركت پوشش تمام نبود فرشهاي مسجد بنفس خود بر سر پا بايستاد تا پوشش بارها كردند و از آنجا كوچك كرد و در مقدمه كس فرستاد و مالي بر ارباب دامغان حكم كرد بيش از طاقت ايشان، محصلان چون آنجا رسيدند زنان و مردان را بسينه و پاي ميآويختند تا كار بعجز و اضطرار رسيد، بملاحده توسل جستند و دامغان بديشان دادند و ملاحده بدامغان آمدند و جمعيرا بكشتند و اكثر آنرا بقلعه گرد كوه بردند و اب بر حصار بستند و بارة آنرا با كوچه يكسان كردند و غله كشتند و همچنين ديه و خانه ها را ويران كردند و آهل و استر آباد و كبود جامه هم بر اين منوال بود»

 10- جنگ ميان ارغون و اليناق

در جنگي كه ميان ارغون بن اباقاخان بن هلاكو (متوفي بروز شنبه 5 ربيع الاول سال 690) و اليناق فرمانده سپاهيان سلطان احمد بن هلاكوخان بن تولي خان چنگيز (مقتول در شب پنجشنبه 26 جمادي الاول سنه 683) در گرفت بسياري از شهرها از جمله دامغان غارت و خراب شد؛ توضيح اينكه اليناق در قزوين و ري كه جزو قلمرو ارغون بود بتعرض و دستبرد پرداخت اين خبر وقتي بارغون رسيد سپاهي فراهم نموده بجلوگيري وي شتافت و در صفر 683 نزديك قزوين با او مصاف داد،‌ارغون شكست خورده بطرف دامغان و بسطام عقب نشست و لشگريانش پراكنده شدند، اليناق بتعقيب او پرداخت و بسطام و دامغان را نيمه خراب و غارت كرد.

 11- خرابيهاي غازانخان

غازان خان نيز در مراجعت از جنگ با سپاهيان نوروز قسمتي از دامغان مخصوصاً آبادي قديمي مايان را خراب كرد. شرح اينواقعه در تاريخ غازاني عيناً چنين است «و چون غازان ببسطالم رسيد وزي مقام فرمود چه خواتين آنجا بودند و از آنجا بدامغان توجه نمود و پيش از آن ابيشقابرادر الادور را برسالت ببندگي ارغون خان فرستاده بود و او چون واقعه شنيده بود در دامغان توقف نموده و تمامت اهل دامغان از شهر برخاسته بودند و بعضي باتفاق شاه يلدوز كه والي دامغان بود بگرد كوه رفته بعضي بحصاريه مايان كه جائي محكم است، از آنجهه ابيشقا از دامغان باز گرديده و بسطام ببندگي رسيد و حال مردم دامغان عرضه داشت و چون رايات همايون بدامغان نزول فرمود هيچ آفريده پيش نيامدند و ساوري و علوفه و ترغو ترتيب نكرده غازان خان غضب فرموده و چون اكابر و اعيان آنجا در حصار مايان بودند فرمود تا بيرون ايند ابا نمودند و بمحاصره آن فرمان شد،‌بعد از سه شبانه روز جنگ امان خواستند و بايلي در آمدند و مالي بسيار از نقد و جنس بدادند و جهه لشگر تغار و گاو و گوسفند بدادند، غازانخان از غايت عاطفت و مرحمت گناه آن مجرمان ببخشيد و فرمود تا حصار را خراب كردند و بعد از جلوس مبارك فرمان شد تا آبادان كردند و بعد از آن بجانوب سمنان روان شدند»

 12- جنگ شمس الدين با درويش هندوي

خواجه شمس الدين علي سربدار درويش هندوي را از جانب خود حكومت دامغان داده درويش مدتي بدين سمت باقي بود تا در سال 753 علم طغيان برافراشت و با خواجه از در مخالفت در آمد شمس الدين براي اطفاء آتش فتنه ناچار بدامغان آمد و پس از دستگيري درويش جمع كثيري را كه پيروي او كرده بودند كشت و قسمتي از شهر را ويران كرد.

 13- غارت و خرابي تيمور

امير تيموربن امير ترغاي بن امير بر كل بن ايلنگيرنويان (متولد در 25 شعبان 736 متوقفي بش چهارشنبه 17 شعبان 807) وقت لشكر كشي از توران بايران بدامغان آمده بسياري از اهالي را كشت و شهر را نيمه خراب نموده روانه شام كرديد.

 14- كشتار تيمور

امير تيمور در سال 769 بر عده اي از تاتاريان كه بسر كرده بخود تنگري برمش شوريده و او را بيرون دامغان مجروح ساخته بودند خشم گرفت و بتلافي سه هزار نفر از ايشان و بيشتر از اين عدة از اهالي دامغان را كه باتاتاريان ياري كرده بودند كشت.

 15- غارت و خرابي عبداللطيف

عبداللطيف بن الغ بيك بعد از كشتن پدر و برادر خود در اوايل سال 850 آهنك عزيمت خراسان كرد پس از رسيدن بسمنان و ديدار شيخ علاء الدوله سمناني روي سوي دامغان نهاد اما سعادت نامي كه داروغگي شهر را داشت از ورود او بشهر ممانعت كرد، عبداللطيف بسپاهيان خود فرمانداد شهر را دايره وار محاصره كنند و پس از زحمت و تلاش بسيار بدانجا داخل شد و بقول صاحب تاريخ مطلع السعدين «آتش در تر و خشك آن بلده انداخت و هر چه اسم شئي بر آن افتد غارت يافت. 

16- هجوم محمد خان شيباني

در سنه 914 كه بديع الزمان حكومت جرجان را داشت محمد خان شيباني پسر بداغ (متولد بسال 855) از توران بعزم تسخير خراسان و گرگان عزيمت نمود، بديع الزمان چون تاب مقاومت نداشت بدامغان آمد كه از آنجا بجانب آذربايجان فرار كند محمد زمان پسر خود را نزد عمش فريدون ميرزا گذاشت و ايندو مصمم بودند كه دامغان را سنگر بندي كرده جلو تجاوز محمد خان را بگيرند اما محمد خان بزودي بشهر هجوم آورده آنجا را بقهر گرفت و خراب و غاربت كرد و خصمانرا بتسليم مجبور ساخت.م

 17- بدكاريهاي احمد سلطان

در سال 916 شاه اسمعيل مؤسس سلسله صفوي . بعزم سركوبي شيبك خان كه صفحه خراسان را تا دامغان تصاحب كرده و دامادش احمد سلطان را حكومت داده بود عزيمت كرد احمد سلطان چون توان پايدار برادر خود نديد بدستور شيبك خان دامغان را سخت ويران ساخت و بهرات گريخت.

 18- مرگ شاه عباس ثاني

باعتقاد عموم تاريخ نويسان مرگ شاه عباس ثاني پادشاه صفوي (متولد در هيجدهم جمادي الاخر سنه 1043) دو ساعت بطلوع آفتاب مانده روز چهارشنبه 26 ربيع الاول سال 1077 قمراي مطابق سپتامبر 1666 مسيحي در يكي از آباديهاي دامغان اتفاق افتاد اين پادشاه با اينكه سي و چهار سال و نه ماه و چهارده روز بيشتر عمر نداشت پس از بيست و پنج سال و يازده روزسلطنت هنگام عزيمت از مازندران بسوي خراسان در اثر بيماري خوره در گذشت و جسدش بقم حمل گرديد.

شاه خواهري داشت كه چون خواست زيارت مكه كند او را همراه مير معصوم نمود تا احكام حج را بوي بياموزد مير معصوم در راه خواهر شاهرا بازدواج خود در آورد و از ترس شاه مراجعت ننمود.

صدر الدين سيد علي متولد در سال 1052 صاحب شرح صحيفه سجاديه پسر سيد احمد است كه از بطن خواهر شاه عباس ثاني در مكه تولد يافت.

 19- جنگ نادر و اشرف افغان

اولين جنگ ميان نادرو اشرف افغان در مهماندوست دامغان اتفاق افتاد؛ نادر پسر امامقلي افشار و اماد باباعلي بيك كوسه احمد لو بود كه از دختروي رضاقلي ميرزا متولد گرديد و پس از فوت زنش دختر ديگر باباعلي بيك را بازدواج خود در آورد و امامقلي ميرزا و نصر الله ميرزا از او متولد گرديد.

نادر كه در روز شنبه 28 محرم سنه 1100 (22 نوامبر 1688) در يكي از قراء دره گز پا بدنيا نهاده بود در طفوليت با مادرش اسير ازبكان كشته و تا 21 سالگي همچنان مقيد بود. پس از فرار چون تهور و بيباكي بسيار داشت براي حفظ سرزمين اجدادي بتهيه سپاه و لشكر پرداخت و باندكي مدتي كارش بالا گرفت بطوريكه شاه طهماسب صفوي كه درنتيجه هجوم و تجاوز افاغنه در شوال 1139 بدامغان پناه آورده بود بوسيله حسينعلي خان معيرالممالك  از او استمداد طلبيد، نادر براي نجات ميهن درخواست او را اجابت كرد و پس از تسخير و تصرف خراسان كه شرح آن زايد است با التماس شاه طهماسب بتدارك لشكر كشي با اشرف افغان برامد. شرح اين جنگ بروايت سلطان محمد خان دراني مولف تاريخ سلطاني عيناً چنين است:‌

«در حيني كه نادرشاه بتسخير هرات شتاف وقوع اين خبر در اطراف ممالك شيوع يافت شاه اشرف كه متصدي امر سلطنت بود چون عرصه را خالي و نادرشاه افشار را مشغول كار ابدالي ديد با جمعيت موفور و كثرت غير محصور در روز شنبه 13 شهر محرم الحرام 1142 هجري مطابق سال ششم جلوس خود بعزم تسخير خراسان راهي شد و دفعه بر سر قلعه سيد علي قاضي كه در حدود سمنان است رفته قلعه را بتصرف وقاضي را بدست آورده بمحاصره سمنان پرداخت و نادر شاه پس از استماع اين خبر باجتماع لشكر پرداخته درهيجدهم شهر صفر بمرافقت شاه طهماسب از راه نيشابور و سبزوار شاه اشرف آمده توپخانه را از راه بسطام فرستادند شاه اشرف چون اين خبر بشنيد سيد آل خان ناصري را كه مقدمه الجيش او بود بر سر توپخانه ايشان فرستاد و سيد آل بلد گرفته در حيني كه در حدود بسطام توپخانه و اردوي نادر شاه دو فرسخ با هم تباعد داشتند سيد آل بيكفرسخي آنجا رسيد چون از اتصال توپخانه و لشكر نادر مخبر گرديد بلدها را كشته خود پس رفت و در وقتي كه نادر شاه در شهر بند بسطام منزل كرد سيد آل باجمعي از افاغنه بر توپخانه ايشان شبيخون برد و بواسطه اخلال اضداد و اهل فساد  عناد كاري نساخته بي نيل مقصود مراجعت كرد و اشرف شاه نيز دست از محاصره سمنان داشته در موضعي مسمابمهمان دوست با سيد آل خان مذكور پيوست و در همانجا تهيه جنگ نموده روز شنبه ششم شهر جمادي الاولي در ميان آندو لشكر جنگ پيوست، در كنار آب مهماندوست طرفين دست از جان شسته بمقاتله آويختند و اشرف فوج خود را در آنروز يك تيپ قرار داده عقب توپخانه داشته بود. ليكن چون اختر افاغنه ياري نكرد بجدوجهد كاري از پيش نبردند. اشرف بعد از آنكه در كمال مردانگي از سه ساعت روز تا عصر تنگ نايره جنگ را مشتعل داشت چون فلك را يار نديد و اكثري از دليران كارآمدش كشته گرديد  بقيه السيف عسكرش بصورت بنات النعش از هم پاشيد لابد قرار را برقرار اختيار كرد و توپخانه و خيام و اسابب ايشان بدست افشاريه افتاد»

پايان كار نادر كه شراره شمشير و تبر زين او ايران را دوباره جان بخشيد و پرچم ميهن را بر فراز دهلي پايتخت هندوستان بر افراشت از نظر اينكه اهميتي دارد عينا از كتاب مجمل التواريخ تاليف ابوالحسن بن محمد امين گلستانه بشرح زير درج ميشود:

«نادر شاه تا هنگاميكه از سفر خوارزم بر گشته عازم داغستان شد در امر سلطنت و جهانداري يكانه و از راه و رسم معدلت و عاجز نوازي فرزانه با قاطبة ايراني نادر زمانه بود و اهالي ايران نيز از خرد و بزرگ و ترك و تاجيك فدويانه نقد جان را در راه او ميباختند و بعد از آنكه داغستان مسير كوكبه خلافت مصير شد بنا بر استيلاي وساوس و توهمات چند، قره العين خود رضا قلي ميرزا را كه فرزند مهين، وليعهد و ارشد اولاد بود از نظر انداخته و ديده جهان بين او را از روشنائي عاطل ساخت از غم اين معني تغيير در احوال او راه يافته آشفته مزاج گشت و با عموم اهل ايران بناي بد سلوكي گذاشته ورق حسن سلوك را برگردانيد اهالي ايران بر فساد ضمير او مطلع گشته از چند جا طغيان نموده بناي مخالفت و خود سري گذاشتند؛ از آنجمله اهالي فارس و بنادر عمومآً با تقي خان شيرازي كه در آن اوان برتبه ايالت كل فارس و عمان سرافراز بود اتفاق نموده كلب علي كوسه احمد لوي سردار كه خالوي شاهزادگان بود بقتل رسانيده لواي مخالفت بر افراشتند و همچنين اهالي شيروان حيدر خان افشار حاكم خود را مقتول و ولد سرخاي لزگي را بشيروان آورده در آن ناحيه بناي فساد گذاشتند و اهالي تبريز سام ميرزا نام مجهول النسب را بسلطنت برداشتند و قاجاريه استر آباد با تركمانيه متفق شده سركشي آغاز نمودند، ظهوراين امورات بيشتر سبب شدت مزاج نادري گشته حركاتش از نظم طبيعي افتاده و راه مروت بسته غرض هر روز در خيالي ميبود كه فرقه قزلباشيه را نيست و نابود نمايد.

بعد از چندي كسركردگان از بك و افغان را كه معتمد عليه او بودند در خفيه بنزد خود طلبيده بنا گذاشت كه فرداسر كردگان نامي و بهادران فرقه قزلباشيه را ببهانه اي در معرض باز خواست آورده در حضور خود بقتل رساند و باقي لشگريان سر كردگان كه اطلاعي از اين ماجرا نداشتند لشكر فريقين غافل بر آنها تاخت آورده همگي را از صغير و كبير طعمه شمشير آبدارنموده مال و اسباب و دولت آنها را متصرف شده سر آنها را بحضور رسانند و قبل از انتشار اين خبر بمسامع اهل فساد و شر خود با خاصان معتمد و فرقه افغان و از بك بجمعيت روانه قلعه كلات كه سه منزلي لشكر قيامت اثر و از عجايب جهان است گرديده و بعد از ورود بآن قلعة خدا آفرين بخاطر جمع بتدبير امور مفسدين و اهالي ايران پردازند، باين امر عزم خود را جزم و منتظر وقت مقرر بودند.

چون وقوع اين امر عظيم منافي خواهش رب كريم بود شخصي از حضار مجلس مصلحت را يرت دامنگير شده آخر روز خود را بمحمد قليخان كشيكچي باشي رسانيده و حقيقت را گوشزد او نمود، محمد قليخانهم همانوقت كه اول شب بود بدستور بكشيكخانه رفته اين راز را با چند نفر از سرداران معتمد در ميان آورده با يكديگر مشورت نمودند كه اگر امشب علاج شاه نشود فردا مفسده اي عظيم بر پا خواهد شد و از اين زمان اين بد نامي بر اهل ايران تا يوم الاقيام باقي خواهد ماند، علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد؛ دلاوران شجاعت بنيان كه برق شمشير كج خارا شكافشان در روز مصاف زينت بخش افسر ويدهيم پادشاهان سكندرشان و خواقين ذوي الاقتدار عاليمكان و در كشيكخانه پابامان خاموشي كشيده بودند سر از گريبان خود در آورده افسوس كنان گفتند؛ جان متاعيست ناپايب كه بتدبير خود رموزدان بنقد جواهر گرانبهاي عالم المكان در بازار كاينات دستياب نگردد الحال كه خاطر شاهي بشمشير افغان و اوزبك بقتل بي جهه تعلق گرفته و انسب آنست كه داخل سراپرده شده بپاداش اين كنكاش سر او را از قلعه بدن جدا كرده بسزائي رسانيم و معتمدان او كه جماعت اوزبك و افغانند علي الصبحاح بر سر ايشان رفته همگيرا بديار عدم فرستيم. القصه باين سخن همه دلاوران متفق گشته همانشب كه شب يكشنبه يازدهم شهر جمادي الثاني سال 1160 بود در منزل فتح آباد دو فرسخي خبوشان محمد خان قاجار ايرواني و موسي بيك امير لوي افشار خلخالي و قوجه بيك گوندوز لوي افشار ارومي و محمد صالح خان قرقولي ابيوردي با هفتاد نفر جوانان داوطلب، نيمشب بسمت سراپرده روانه و تا رسيدن بپرده زنبوري كه اول باب سرا پرده است از هيبت و سطوت نادري پاي رفتار دلاوران از حركت باز مانده زمينگير در راه نيمه راه ماندند كه قدم از قدم برنميتوانستند داشت.

سه نفر خود را بپردة زنبوري رسانيده داخل سرا پرده شدند و خواجه سراي كه قاپوچي باشي حرم بود ايشانرا ديده خواست كه فرياد كند كه يكي از جوانان خود را باو رسانيده بحلق او چسبيد و گفت اگر حرفي خواهي زد كشته ميشوي بگو كه شاه در كدام خيمه است خواجه مذكور از ديدن اجل معلق بعجز آمده محل خوابگاه شاهرا باشاره نمود همانوقت حلق او را فشرده جان بقابض ارواح سپرد و آنشب شاه آسمان جاه در خيمه اي كه بيت دختر محمد حسين خان بود آرام كرده بود احوال روزانه آنكه نادر شاه در همانروز در كمال اضطراب بخلاف عادت مقرر چندين بار بحرم داخل شده و بيرون آمده در يكجا قرار و آرام نميگرفت و مردمان حضور همگي در حيرت و تعجب و احدي را ياراي تحقيق اين مرتب نبود.

حس علي بيك معير الممالك كه از جمله دولتخواهان و از ابتداي ظهور دولت نادري الي آلان بخير خواهي موسوم و معتمد عليه و امورات مخفيه نظر باعتماد و اعتبار او جناب شاهي از او پوشيده نميشدات چون حالت او را تباه و مضطرب ديد جرئت نموده سبب وحشت و تفكر مزاج را پرسيد شاه جمجااه او را نزديك طلبيده فرمود كه خوابي ديده ام بتو ميگويم اين را مخفي دار و با حدي اظهار مكن.

پيش از ظهور اين دولت خداداد، در اوايل باباعلي بيك كوسه احمدلوي حاكم ابيوردكه ما را براي امري باصفهان فرستاده بود با چند نفر كه همراه بودند بهمين منزل وارد شد و بهمين مكان كه حالا سراپرده سلطاني برپاست خيمه كوچكي كه همراه بود ايستاده كرده شب آنروز در عامل رويا شخصي مرا نزد خود خوانده گفت همراه من بيا كه حضرت ترا ميطلبند من بموجب گفته او همراه رفتم در صحرا مكان مرتفعي بنظر آمد كه دوازده شخص عظيم الشان كه نور روي ايشان آن صحرا را روشن كرده بود در آن بالا نشسته اند آنشخص مرا پيش برده عرض كرد كه حاضر است، از آندوازده بزرگ يكي از همه بزرگتر بود خطاب بيكي از بزرگان كرده فرمود كه آن شمشير را بياور و آن بزرگ شمشير را بموجب فرموده حاضر كرد و مرا پيش طلبيد و شمشير مذكور را بكمرمن بست و فرمود كه رياست ايرانوابتو داديم با عباداله رويه سلوك را مسلوك دار و مرا مرخص فرمود من از خواب بيدار گششتم؛ شدم و اين خوابرا براي احدي نقل نكردم تا آنكه باصفهان رفته معاودت نزد بالا علي بيك كرده را بروز پيش آمد احوال خود را ديده كارها بروفق مدعا شد تا اينكه با دولت خداداد رسيدم و شب گذشته در خواب ديدم همان شخص كه آن ايام كه مرا بخدمت آن دوازده بزرگ برده بود حاضر شده و من در كمال شدت كشان كشان بخدمت آن بزرگان برده روبروي ايستادن كرد، آن بزرگي كه شمشير بكمرمن بسته بود از ديدن من روي خود را در هم كشيده فرمود كه شمشير را از كمر اين ناقابل بگشا كه لايق اينكار نيست هر چند من خواستم كه شمشير را ندهم مفيد نيفتاد جبر از كمر من وا كرده مرا از نزد خود بيرون كردند از وقتيكه از خواب بيدار شده ام قرار و آرام از من سلب شده نميدانم چه خواهد شد اگر تا دو سه روز خود را بقلعه كلات برسانم كه در اين بين امري واقع نشود اينهمه كدورت بفرح و سرور مبدل خواهد شد. معير الممالك عرض كرد كه از اين خواب متوحش نبايد شد و الحمدالله دشمنان را حالت مقابله مجدله با غازيان شير شكار نيست و آنها از ترس دلاوران نو يكه تازان لشكر ظفر اثر در بستر آسايش خواب و آرام ندارند و قلعه كلات كه نزديكست از هيچ رهگذر مخاطره و تشويشي نميباشد شاه در جواب گفت آنچه من ميدانم تو و ديگري نميدانيد اين را گفته مضطرب بحرم خانه شد در آنوقت لشكر نوم در ملك وجود او تاخت آورده بي اختيار بر بالين استراحت افتاد و آنشب چوكي دختر محمد حسين خان كه يكي از ازدواج خوابگاه در مكان او مقرر بود شاهرا خوب اينقدر بي حواس كرده بوده كه لباس از تن برنياورده كلاه نادري كه چهار جيقه بر او نصب بود از سر برداشته برزمين گذاشت و بدختر محمد حسين خان خطاب كرده گفت كه خواب چندان بر من غلبه كرده است كه عنان اختيار هوش ار از كف ربوده و خوابيدن را از بر خود خوب نميدانم اينقدر كه چشم من گرم شود زود مرا بيدار كن بعد از اين مكالمه چشم جهان بين را بر هم گذاشته بحصار امن بيهوشي متحصن گرديد.

در آنوقت محمد صالح خان افشار ابيوردي كه يكه تاز عرصه دلاووري بود مانند اجل معلقي نزديك رسيد، دختر محمد حسين خان  سياهي او را ديده مرتعش دستي بپاي شاه رسانيد شاه سراسيمه از جاجسته هم آنزمان مشير قدر زمان و تدبير قضا آية كريمه ياويلنا من بعثنا من مرقدنا بگوش هوش او خوانده از خواب غفلتش برخيزانيد، چشم او بر صالح خان افتاد زبان بدشنام گشوده شمشير را از غلاف كشيده و از جا برخاسته بسوي اجل دويد كه پاي او بطناب خيمه بند شده بر او در افتاد. محمد صالح خان پيش آمده شمشير را بكتف او نواخته كه يكدست او از بدن جدا شده بخاك مذلت افتاد. شاهرا از افتادن دست در اركان وجود شكست بهمرسيده بعجز درآمد صالح خان را بعد از زدن ضرب از سطوت شاهي دست او از كارو پاي او از رفتار مانده زمين دوز بود كه محمد بيك قاجار افشار رسيده شاهرا بخون غلطان و صالح خان را بحال خود گرفتار ديد بجلدي پيش آمده سري كه از بزرگان و عظمت و رفعت هم شان آسمان و در محوطة امكان نمي گنجسيد بريده زير دامان پنهان و از سرا پرده بيرون آمد و بتفنگچيان وي سپرد كه كسيرا از محل كشيك اجازه بيرون رفتن و داخل شدن ندهند اگر كسي بنظر آيد بضربت گلوله جانسوز از پاي در آوردند كه تا صبح طلوع نكند اين خبر انتشار نيابد كه بر سر لشكر افاغنه و از بيك بي خبر تاخت آورده توطئه مكنون ضمير آنها بسهولت از اين طرف بعكس بعمل آيد.

چون اين امر عظيم درمشيت ايزدي تعلق نگرفته و تاخيري در قلع و قمع آنها بود لهذا تدبير دلاوران و شير صولتان با تقدير موافقت نكرد خبر قتل شاه سامعه افروز سرداران و سپاه جماعت مذكور گرديد هر چند صدق و كذب برايشان معلوم نبود لكن رويه حزم را از دست نداد شباشب سنگين بار را ريخته و اسباب خوب و اسراي مرغوب را حمل شتران و بار برداران كرده بسمت قندهار روانه شدند. در دميدن صبح صادق دلاوران راي دوشينه را باطمع تبديل كرده در فكر خزانه و جواهر خان افتاده منع محمد قليخان و سركردگان، عنان داري تو سن خواهش ايشان نكرده به نهيب و غارت مشغول گرديدند و محمد قليان باستصواب سرداران سرشاه بصحابت معتمدي بخدمت عليخان فرستاد

الغرض قريب بچهار ساعت از روز مذكور گذشته بود كه اثري از خيمه و خرگاه و اثاثة پادشاهي بر جاي نمانده بود».

20- مرگ شاهرخ ميرزا

پس از كشته شدن نادر شاه. عليقليخان كه در سيستان بود بمشهد آمد و بنام علي عادلشاه بر تخت نشست و كلات را كه جايگاه دفاين و خزائن نادر بود گرفت و رضا قلي ميزا و سيزده نفر از فرزند زادگان او را كشت، از اينميان تنها شاهرخ پسر رضا قلي ميرزا كه مادرش دختر شاه سلطان حسين بود از مهلكه نجات يافت.

پس از مدتها پادشاهي با آقا محمد خان قاجار رسيد وي براي گرفتن انتقال خون جدش كه بدست عادلشاه كشته شده بود بجانب خراسان حركت كرد و در اينموقع نادر ميرزا كه حكومت خراسان را داشت فرار كرد و پدر خود شاهرخ را كه بدست سيد محمد نامي از حلية بصر عاري ديده بود بجاي گذاشت و او چون خبر نزديك شدن آقا محمدخان را كنيد باستقبال او از مشهد بيرون آمده و شهر را بوي تسليم نمود.

آقا محمد خان چجون شينده بود شاهرخ ميرزا جواهرات گرانبهائي را كه نادراز هند بغنيمت آورده نزد خود مخفي نموده است هر روز براي پس گرفتن آنها او را سخت شكنجه و آزارميكرد و چون بگرفتن مقداري از آن نفايس كامياب گرديد براي بچنك آوردن ياقوت پر قيمتي كه وقتي زيب تاج او رنگ زيب پادشاه هند (متولد در شب يكشنبه 15 ذي قعده 1037) بود پافشاري و سماجت زياد ميكرد و براي اينكه شاهرخ داشتن آنرا انكار مينمود آقا محمد خان دستور داد حلقه اي از خمير بر سر او گذاشته و سرب گداخته در آن ريزند تا ياقوت را نشان دهد.

شاهرخ نميرزا در اثر اين شكنجه وحشيانه تاب نياورد و ياقوت را تسليم نمود.

آقا محمد خان ديگر دست از آزار وي برداشت و او را اجازه داد كه با خانواده و بستگانش بمازندران روانه گردد اما شدت درد و رنج شاهرخ را در دامغان از پا در آورد و در 63 سالگي در اين شهر در گذشت.

مقبره شاهرخ ميرزا بنائيست مربع كه طول ضلع خارجي آن پنج و هر ضلع دروني آن چهارمتر است. بر روي چهار ديوار بدنه، گنبدي قرار گرفته كه باندي آن بيش از ده يا يازاده متر نيست.

چون اين بنا پيش از اين مسكن مسافرين و رهگذران بوده خرابيهائي يافته است. بالاي مدخل آن كه رو بجنوبست اين عبارت با خط ثلث بر روي كاشي نقش شده:‌بناء هذالعماره في ايام دوله السلطان الاعظم شاهرخ بهادر خلد الله ملكه.

 21- تولد فتحعليشاه قاجار

از محمد حسنخان نه پسر بوجود آمدند: آقا محمد خان، حسين قليخان، جعفر قليخان، مرتضي قليخان، رضا قليخان، مهديقليخان‚ عباسقليخان.

وقتيكه محمد حسنخان وفات يافت كريمخان زند آقا محمد خان و حسينقليخان را كه مادرشان دختر محمد خان عزالدينلو بود بشيراز فرستاد و حسينقليخان در سال 1184 بحكومت دامغان منصوب گرديد چند سالي حاكم آنجا بود بعد بمازندران رفت و محمد خان داد و حكومت آنجا را خفه كرد و بناي فتنه و آشوب نهاد در آخر بسال 1188 در نزديكي فند رسك بدستور كريمخان كشته شد.

فتحعليشاه شب پنجشنبه 18 شوال سال 1185 هنگاميكه پدرش حسينقليخان جهانسوز ميرزا حكومت دامغان را داشت در اين شهر در عمارتي كه بعد موسوم به مولود خانه گرديد (اكنون اين خانه محل فرمانداري و اداره دارائي است) متولد شد؛ اينست فرمان سدانت مولود خانه كه از منشآت مرحوم ميرزارضي منشي تبريزيست:

آنكه چون تقدير خداوند بيچون و چند و خواست بي تغيير آفرينندة منزه از شريك و مانند و پيوند و فرزند، جلت حكمته كه هفت خانه بي عمد و اسطوانه گردون از خرق و النيام و رجوع و انعطاف و وقوف و اختلاف تابان خورشيد جهان آرا بي آسيب خاموشي و انطفاء در ميان اين هفت طاق ميناگون، افروخته بنور مشكوه مشيت او و جعلنا سراجاً و هاجا يعني ولادت مسعود و قدوم ميمنت لزوم مسرت نمود در سرائي دلشگاتر از مناظر جنان ببلدة طيبة دامغان صينت عن نوازل الزمان واقع و از اين شرف پايه رتبت آن مدينه برتر از قبة تاسع گرديد. اكنون خاك پاكش روح افزاتر از دير مغان، از غيرت غزارت چشمه سارش آب حيوان از چشمها نهان و از حسرت آتشين گلهاي نو بهارش صد داغ بر دل لالة نعمان است و بيت الولاده كثير السعاده در آن خانه شرف تابنده خور، صدف گرانماية در، مطلع مهر كرامت، منبع چشمه رحمت، مهبط انوار جمال محط رحال جلال، طور نورتجلي، سيناي سناء جلي، نازل منزله مقام خليل؛ قائم مقام حجر اسمعيل است، لاجرم بر حسب اينحالت و سياقت اين مقالت، پرتو اختر اين فكرت، بر منزل قلب روشن تافت كه مزرعه محمد آباد و ده نو امغان زر خريد و اصلح املاك خاصه پادشاهي بر بيت الولاده مبارك و مصارف استعمار آن وقف آيد و عاليجاه رفيع جايگاه مجدت پناه، خانه زاد درگاه، محمد عليخان دامغاني كه در خاك آستان آسمان مرتبت بآزادگي مولود و عروق و عظامش بتغذيت رواتب نامحدود مشدود و مقعود گرديده از تفويض توليت آن خلد نشانه كله گوشة سرافرازي جاودانه بر فراز نهم سقف سايد؛ لهذا از ابتداء معامله سنه ميمونه توشقان ئيل فرخندة دليل مزرعه مزبوره را بتوقيف مخصوص و مشار اليه را بتوليت آن مماز و منصوص فرموديم كه همه ساله مبلغ پانزده تومان تبريزي نقد و مقدار سي و چهار خروار تبريزي جنس ديواني آنجا را بحق التوليه و مصارف تعمير و تنظيف آن مقام ارم نظير صرف نموده چون آل عبدالمطلب در حريم حرم، مراتب سعي و اهتمام خود را نزهت و صفاي آن ظاهر سازد وساحتش را از گرد و غبارو آمد و شد اغيار بپردازد، سرابوستانش را فسحت سعه مشرق دهد و از تعديل و تقويم و تنظيف و تنظيم آن بهيچ وجه ميل و انحراف روا ندارد و خود را از عطاء كبري محظوظ و بهره ور گرداند. عاليجاه رفيع جايگاه عزت و مجدت پناه، اخلاص و ارادت آگاه عمده الخوانين مطلب خان حاكم و عاليشانان، عمال نيكو اعمال بلدة دامغان نقد و جنس مزرعه مزبوره را از جمع خود موضوع و بحق التوليه و مصارف استعمار بيت الولاده مباركه كه مقرر دانند و حواله و اطلاق بدان ننمايند مقرر آنكه عاليجاهان رفيع جايگاهان مجدت و سعادت دستگاهان، اخلاص و ارادت آگاهان مقربي الخاقان وزراء صاحب رويت و امناء دولت جاويد مدت و مستوفيان ام الحساب و كتاب امانت انتساب ديوان همايون شرح توقيع قضا نمون و توقيف و توليت مباركه ميمون را در جلد اول تقاويم دفاتر مثبت و مرقوم و از تغيير و تبديل مصون و مامون دانند و در عهده شناساندو قدجري ذلك في شهر  الله الاصم رجب المرجب من شهور سنه 1222

22- سد دامغان

اسطخری در کتاب مسالک و ممالک می نویسد که: قصبه ی بزرگ قومس دامغان را بزرگ تر از خوار ری وسمنان است.ابو دلف جهانگرد عرب که در سال های 301 تا 331 در در بار امیر احمد سامانی و در مصاحبت صاحب ابن عباد وزیر موید الدوله وفخرالدوله دیلمی بوده و مینورسکی شرق شناس و استاد دانشگاه لندن از مجموعه ی خطی منحصر کتابخانه ی آستانه ی رضوی (مشهد) عکس گرفته نوشته اند: دامغان شهری است زیبا و میوه های فراوان دارد؛ در این شهر وزش باد شب و روز قطع نمی شود. در آنجا سد عجیبی است که برای تقسیم آب در دوره ی ساسانیان ساخته شده و آب آن از مغاره ای واقع در کوه بیرون می آید و پس از جریان مسافتی به وسیله ی این سد به 120 قسمت برای آبیاری 20 قریه تقسیم میشود. مقدار آب هیچ یک از این جوی ها به نفع صاحب آن زیاد نمی شود و نیز ممکن نیست دو جوی به هم آمیخته شود. سد مزبور ساختمان عجیبی دارد؛ بهتر از آن و مانند آن را در شهرهای دیگر ندیده ام. ما امروزه چنین سدی و اثری از آن را نمی بینیم واز سالخوردگان هم نشنیده ایم.

23- تبديل آب به سنگ در دامغان

بو دلف نوشته است که در دامغان دهی است به نام جمالین و در این ده چشمه ای است که از آن خون می جوشد و در خون بودن آن تردیدی نیست زیرا تمامی اوصاف خون دارد. هرگاه جیوه در آن بریزند به سنگ سخت تبدیل می شود. جمالین را فنجان ؛ فنجارو غیجان نیز می خواندند. ولی اکنون در دامغان دهی به نام هایی که ابو دلف نوشته نیست وممکن است تنها دهی که فعلاّ هست ونامش شبیه نام هایی است که او نوشته؛ فیخار است که در دهستان؛ قهاب صرصر " سر سر " نزدیک دولت آباد و قدرت آباد است که در آنجا چنین چشمه ای نیست و گویا ابو دلف مسموعاتی نوشته و تصور غیر معقول بودن آن را هم نکرده است.

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سايت شهرستان دامغان  به هيچ  گروه - سازمان و يا حزب وابستگى نداشته و تنها با سرمايه هاى مادى‌ و معنوى‌ دامغاني هاي مقيم تهران ايجاد و اداره  مى گردد.

كليه حقوق مادى‌ و معنوى اين سايت‌ متعلق به جوانان دامغان مى باشد. نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع بلا مانع است.

© 2004 - 2006 Damghancity All rights reserved. Page design by Ali Rezvani