|
تا به دل نقش دامغان آمد |
دلم از شوق در فغان آمد |
|
دامغاني كه در عبورِ عُصور |
نخبه و زبدة زمان آمد |
|
دامغان در مسير مشهد عشق |
عاشقان را چو ميزبان آمد |
|
شهركي نيست تازه سبز شده |
از زمانهاي باستان آمد |
|
طول تاريخ اگر حساب كني |
شش هزاره بر او زمان آمد |
|
از دل دامغان با فرهنگ |
مردم فَحلِ كاردان آمد |
|
نقطه نقطه دقيق بايد شد |
كه در آن علم جاودان آمد |
|
از منوچهرياش شروع كنيم |
در سخن يكه پهلوان آمد |
|
علماي عظام اين خطه |
چو ترابي چه مهربان آمد |
|
يا شريعتمداري فاضل |
در ره علم نكته دان آمد |
|
در مسيرِ نبرد باطل و حق |
دامغان مهدِ شاهدان آمد |
|
شهداي بزرگواري چون |
ساجدي آنكه پشتيبانآمد |
|
شاهچراغي شهيد مجلس ما |
يا هراتي چه جاودان آمد |
|
خيل جانباز اين قبيلة خون |
افتخاري به دودمان آمد |
|
ديده اين خاك بسي نشيب و فراز |
اسب فتحش به زير ران آمد |
|
در فراسوي حركتِ دوران |
بيشتر سود و كم زيان آمد |
|
در فروزَندگي به خيل و خوشي |
شهر آشناي جهانيان آمد |
|
گوييا ايزدش مدد فرمود |
ياورش حّي مستان آمد |
|
دامغان در سيرِ تاريخي |
پادشاهي دو مهمان آمد |
|
تيرداد نخست و اشك دوم |
پايتخت چونان كسان آمد |
|
گوهري سبز در ميان كوير |
همچو خورشيد دُر افشان آمد |
|
هم كشاورز بيني در آن |
هم در او گله و شبان آمد |
|
گويي اين همه صفا و نشاط |
دامغان را از آسمان آمد |
|
بادهايي به موسمي هر سال |
دلنشين رفت و دلنشان آمد |
|
آب چشمه علي به عشق علي |
همچو زمزم ترانه خوان آمد |
|
همه آثار باستانيِ آن |
در مسير هنر دكان آمد |
|
مسجد تاريخانه در قدمت |
در مساجد به يك نشان آمد |
|
گرد كُه ، تپه حصاريِ آن |
برج طغرل چه دلستان آمد |
|
يا علمدار پير و چهل دختر |
قومسش را به آستان آمد |
|
از معادن چه گويمت ايدوست |
سي و شش ماده در ميان آمد |
|
بخوصوص آن طلاي خالصِ او |
كه مقامِ يك جهان آمد |
|
اقتصادش به پستة خندان است |
خنده از آن به هر زبان آمد |
|
دامغان داستان پُر شوري است |
كه به شعر اينچنين روان آمد |
|
اين زمين گرانتر از گوهر |
رشك كرسي و آسمان آمد |
|
ليك افسوس اين گلستان را |
چند قرن است كه خزان آمد |
|
شده نامهربانيش هر چند |
با مَه و مهر هم قرآن آمد |
|
مهر بايد به دامغان ورزيد |
كه به حق عشق را مكان آمد |
|
دامغان را بايد دوباره ساخت |
رستمي كو كه هفتخوان آمد |
|
رستمي بايد اندر اين عرصه |
مشكل امروز ديو جان آمد |
|
آنقدر لازم آمد اين حركت |
كه دل و ديده به زبان آمد |
|
صبر تا كي براي اين حركت |
دامغان از سكون به جان آمد |
|
كجاست دلسوزي براي اين شهر |
اي جان همشهري زمان آمد |
|
به دست خويش بايد ساخت |
شهر را كه كنون خزان آمد |
|
خنده بايد جاري ساخت بر لب شهر |
زين خبر گدا نيز شادمان آمد |
|
رونق بايد داد دوباره شهر را |
دامغان از سكون به جان آمد |
|
جمع شويد اهل وطن |
تا همه گويندپرستو به آشيان آمد |
|
كجاييد دلسوزان اين شهر |
كه كنون فصل امتحان آمد |
|
آري اي دوستان بشتابيد |
چون از هزاران عيب يكي بيان آمد |
|
دامغان نگين انگشتري اين وطن |
بنگر كه يارت پي بوسه
بر آستان آمد |
|
دوباره ميسازمت خوب و قشنگ |
شعاريست كه بر سرهر زبان آمد |
|
سيراب شد تمام موطن از
چشمةعلي |
آري چشمه هم به
پيشواز عاشقان آمد |
|
جزم كنيد عزم را رفيقان |
پيش ارادة تو خصم ناتوان آمد |
|
باغبان شعري سرود برايت |
تا يار پي ابقاي آرمان آمد |
|
ياد آن يارِ مهربان آمد |
الحق الحق كه دُر افشان آمد |